الشيخ البهائي العاملي (مترجم: على بن طيفور بسطامى)

338

منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح (فارسى)

رختهاى او غبار آلود شده بود ، و آنقدر آتش در ته ديگ افروخته بود كه جامه‌هاى او از اثر دود سياه گشته بود ، و از سبب اين مشقّتها ضرر سختى به او رسيده بود ، پس من به او گفتم : چه شود كه پيش پدر بزرگوار خود روى و از او درخواست خادمى كنى تا كفايت تعب و مشقّت تو كند ، و تو را نبايد اين قدر مشقّت كشيد . پس فاطمه عليها السّلام متوجّه مقرّ كرامت حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شد ديد كه در نزد آن حضرت مردم بسيارى را از جوانان مجتمع‌اند و از كلام دررفرجام ايشان منتفع مىشوند ، حيا مانع آن بلقيس حجرهء تقديس شد كه سؤال كند و طلب خادم نمايد ، سؤال نكرده بازگشت ، و چون حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله ديدند كه فاطمه عليها السّلام آمده بازگشت ، دانستند كه به حاجتى آمده بود ، پس روز ديگر وقت صبح خواجهء كونين حجرهء مادر سبطين را به نور حضور وافر السّرور آرايشى تمام دادند ، و ما در آن وقت در زير لحاف خود بوديم ، پس آن حضرت گفتند : السّلام عليكم . ما از شرمندگى جواب نداديم ، مرتبهء ديگر گفتند : السّلام عليكم . باز از شرمندگى سكوت كرديم ، مرتبهء سيّم گفتند : السّلام عليكم . پس از ترس آنكه مبادا جواب نگوييم و جناب ايشان بر گردند - چه حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را عادت آن بود كه چون به جايى مىآمدند سه مرتبه سلام مىكردند ، اگر درين سه مرتبه جواب مىشنيدند داخل مىشدند ، و اگر جواب نمىشنيدند بازمىگشتند - پس گفتم : و عليك السّلام يا رسول اللَّه درآييد . آن حضرت درآمده بالاى سر ما نشستند و گفتند : اى فاطمه ديروز چه حاجت نزد محمّد داشتى ؟ من ترسيدم كه مبادا فاطمه از شرمندگى جواب ندهد و آن حضرت برخاسته برود ، من سر خود از زير لحاف بر آوردم و گفتم : به خدا قسم كه من خبر مىدهم تو را اى رسول خداى كه فاطمه چندان آب به مشك آورده كه اثر ريسمان آن بر سينهء او ظاهر گرديده ، و آنقدر دستاس كرده كه دستهاى او آبله بر آورده ، و چندان خانه را جاروب كشيده كه رختهاى او غبارآلود شده ، و آنقدر آتش در ته ديگ افروخته كه جامه‌هاى او از اثر دود سياه گشته ، پس من به او گفتم كه : چه شود كه پيش